برشی از زندگی
با خودش گفت بازم شروع شد، يه روز ديگه، كوله بارش رو برداشت، بغض هميشگي رو پشت در گذاشت و زد بيرون. اول سر كار. چه روز شلوغي ، اين همه مشغله و بازم يه كار جديد. چون ديگه تحمل ديدن اونو نداشت. ميخواست اينقدر كار كنه و مشغله داشته باشه كه ديگه وقت نكنه اونو ببينه. با خودش گفت يعني دارم ازش فرار ميكنم؟ ولي مگه ميشه از اون فرار كرد؟
ته ذهنش يه روزنه اميد پيدا شد. كارهاي بيشتر، وقت كمتر، شايد بشه...
به محل كارش رسيده بود، مثل هميشه همه چيز رو پشت در گذاشت ، لبخند هميشگي رو لبش نقش بست و وارد شد.
- تا حالا هيچ كس رو تو زندگيم نديدم كه به قشنگي تو لبخند بزنه.
-من!!!!!!!!!!!!!!!! يعني اينقدر ازش فاصله گرفتم كه به اين قشنگي ميخندم.
آره لبخند دوباره اومد و كارو كارو كار.
_اين كار چي شد؟
-همين امروز تا آخر وقت آماده اس.
- راستي روي فلان موضوع هم بايد كار كني، امروز تا آخر وقت ميخوام.
- امروز؟
-چيه نميرسي؟
-آخه دانشگام، اون كاره...چرا چرا تا آخر وقت ميرسونم
هميشه فكر ميكنه چرا وقتاشو خالي بذاره كه اون بتونه سراغش بياد.
- راستي اون كارم تا آخر وقت ميدم
آخر وقت، راستي آخر وقت كيه؟!
- بابا فعال، چقدر كار ميكني، كشتي خودتو
اين حرفو هميشه ميشنوه، تو كار، دانشگاه، خونه، دوستاش، همه جا، همه كس.
آها دانشگاهو نگفتم. نمره ها همه توپ، شاگرد اول، بهترين تحقيق، بهترين نمره، بهترين كنفرانس، تو همه چيز اولين نفره، تعطيلي كلاس، لغو امتحان، حذف منابع.
- تو از همه بهتر ميتوني با استاد حرف بزني، راستي تو با اين همه كار كي وقت ميكني درس بخوني؟ چطوري تحقيقاتو ميكني؟ اصلا" چطوري وقت ميكني بشيني اينجا با ما خوشو بش كني؟ بابا خيلي فعالي ، تو برنامه هاي دانشگاهم كه هستي، سخنراني، سمينار، اعتصاب، تحصن،... راستي چند جا كارميكردي؟ دو جا يا سه جا، با دانشگاه ميشه چند تا؟
- واقعا" با دانشگاه ميشه چند تا؟! خيلي زياده؟ نه نه كمه، مگه نميبيني بازم وقت داري واسه ديدنش، بازم وقت پيدا ميكنه سراغت بياد، پس كمه. راستي تلفن، تلفن كو، بايد خبر بدم كه اون كارم قبول ميكنم.
نگاهش به ساعت افتاد،
- چقدر كند ميگذره لعنتي،
قلبش به تپش ميفته.
- هنوز كه وقت هست ، پس چرا كارام تموم شد؟!
- خيال نداري بري خونه، پاشو ديگه همه رفتن.
- نه، ميدوني،آخه...آخه هنوز زوده.
- زوده، هه ، ميدوني ساعت چنده؟!!!!!!!
- پس چرا امروز كم كار كردم ، چرا اونقدر خسته نشدم كه ديگه نتونم ببينمش، نه از كجا معلوم، شايدم بتونم.
چشماش برق ميزنه، با سرعت بلند ميشه و راه ميفته، هرچي نزديكتر ميشه قدمهاش كندتر و ضربان قلبش تندتر، از پله ها بالا ميره، كليدرو تو قفل در ميچرخونه، دستاش ميلرزه، دلش ميخواد چشماشو ببنده،
- يعني ميشه كه نباشه؟
همون لحظه در باز ميشه و اون با چنان سرعتي به سمتش هجوم مياره كه ديگه نميتونه روي پاهاش وايسه، آره پاهاش، همونايي كه در طول روز با قدرت روش وايميسه.
چشماشو باز ميكنه، در، ديوار، پنجره ها، گوشه اتاق، واي خدايا همه جا هست، حتي تو زنگ تلفني كه هميشه انتظارشو ميكشه...
- ديدي امروزم دست از سرم بر نداشت، ديدي بازم يه وقتي موند كه سراغم بياد و همه چيزو بگيره.
حسابي مستأصله.
- ديگه چيكار كنم؟؟؟
هزار تا فكر تو مغزش مياد...
- فلان كتابو بخونم، نه روي اون مطلب كار كنم، آهان اون تحقيقمم هست. اون كارم كه نصفه مونده آوردم خونه.........
به خودش نگاه ميكنه، وسط اتاق نشسته، هنوز لباسهاشم در نياورده ، دوباره همه جا رو نگاه ميكنه
-يعني الان چي تو چشمامه، انتظار، ترس...
ياد روزي كه گذرونده ميفته و اون همه نشاط و انرژي تو چشماش. جرأت نداره خودشو تو آينه ببينه. دوباره نگاهي به اتاق ميندازه، اون همه جا هست و با پررويي زل زده تو چشماش.
بغض هميشگي، همون كه صبح پشت در گذاشته بودش تركيد، اشكهاش چهره شو پوشوند، تنهايي با بيرحمي خودشو تو آغوشش جا داد،
- امشبم با گريه به خواب ميرم، راستي اين چندمين شبه؟؟
ديگه شمارشش از دستش بيرون رفته.....
