تبليغاتX
زاویه دید

زاویه دید

برشی از زندگی

با خودش گفت بازم شروع شد، يه روز ديگه، كوله بارش رو  برداشت، بغض هميشگي رو پشت در گذاشت و زد بيرون. اول سر كار. چه روز شلوغي ، اين همه مشغله و بازم يه كار جديد. چون ديگه تحمل ديدن اونو نداشت. ميخواست اينقدر كار كنه و مشغله داشته باشه كه ديگه وقت نكنه اونو ببينه. با خودش گفت يعني دارم ازش فرار ميكنم؟ ولي مگه ميشه از اون فرار كرد؟

ته ذهنش يه روزنه اميد پيدا شد. كارهاي بيشتر، وقت كمتر، شايد بشه...

به محل كارش رسيده بود، مثل هميشه همه چيز رو پشت در گذاشت ، لبخند هميشگي رو لبش نقش بست و وارد شد.

- تا حالا هيچ كس رو تو زندگيم نديدم كه به قشنگي تو لبخند بزنه.

-من!!!!!!!!!!!!!!!! يعني اينقدر ازش فاصله گرفتم كه به اين قشنگي ميخندم.

آره لبخند دوباره اومد و كارو كارو كار.

_اين كار چي شد؟

-همين امروز تا آخر وقت آماده اس.

- راستي روي فلان موضوع هم بايد كار كني، امروز تا آخر وقت ميخوام.

- امروز؟

-چيه نميرسي؟

-آخه دانشگام، اون كاره...چرا چرا تا آخر وقت ميرسونم

هميشه فكر ميكنه چرا وقتاشو خالي بذاره كه اون بتونه سراغش بياد.

- راستي اون كارم تا آخر وقت ميدم

آخر وقت، راستي آخر وقت كيه؟!

- بابا فعال، چقدر كار ميكني، كشتي خودتو

اين حرفو هميشه ميشنوه، تو كار، دانشگاه، خونه، دوستاش، همه جا، همه كس.

 

آها دانشگاهو نگفتم. نمره ها همه توپ، شاگرد اول، بهترين تحقيق، بهترين نمره، بهترين كنفرانس، تو همه چيز اولين نفره، تعطيلي كلاس، لغو امتحان، حذف منابع.

- تو از همه بهتر ميتوني با استاد حرف بزني، راستي تو با اين همه كار كي وقت ميكني درس بخوني؟ چطوري تحقيقاتو ميكني؟ اصلا" چطوري وقت ميكني بشيني اينجا با ما خوشو بش كني؟ بابا خيلي فعالي ، تو برنامه هاي دانشگاهم كه هستي، سخنراني، سمينار، اعتصاب، تحصن،... راستي چند جا كارميكردي؟ دو جا يا سه جا، با دانشگاه ميشه چند تا؟

- واقعا" با دانشگاه ميشه چند تا؟! خيلي زياده؟ نه نه كمه، مگه نميبيني بازم وقت داري واسه ديدنش، بازم وقت پيدا ميكنه سراغت بياد، پس كمه. راستي تلفن، تلفن كو، بايد خبر بدم كه اون كارم قبول ميكنم.

نگاهش به ساعت افتاد،

- چقدر كند ميگذره لعنتي،

 قلبش به تپش ميفته.

- هنوز كه وقت هست ، پس چرا كارام تموم شد؟!

- خيال نداري بري خونه، پاشو ديگه همه رفتن.

- نه، ميدوني،آخه...آخه هنوز زوده.

- زوده، هه ، ميدوني ساعت چنده؟!!!!!!!

- پس چرا امروز كم كار كردم ، چرا اونقدر خسته نشدم كه ديگه نتونم ببينمش، نه از كجا معلوم، شايدم بتونم.

چشماش برق ميزنه، با سرعت بلند ميشه و راه ميفته، هرچي نزديكتر ميشه قدمهاش كندتر و ضربان قلبش تندتر، از پله ها بالا ميره، كليدرو تو قفل در ميچرخونه، دستاش ميلرزه، دلش ميخواد چشماشو ببنده،

- يعني ميشه كه نباشه؟

همون لحظه در باز ميشه و اون با چنان سرعتي به سمتش هجوم مياره كه ديگه نميتونه روي پاهاش وايسه، آره پاهاش، همونايي كه در طول روز با قدرت روش وايميسه.

چشماشو باز ميكنه، در، ديوار، پنجره ها، گوشه اتاق، واي خدايا همه جا هست، حتي تو زنگ تلفني كه هميشه انتظارشو ميكشه...

- ديدي امروزم دست از سرم بر نداشت، ديدي بازم يه وقتي موند كه سراغم بياد و همه چيزو بگيره.

حسابي مستأصله.

- ديگه چيكار كنم؟؟؟

هزار تا فكر تو مغزش مياد...

- فلان كتابو بخونم، نه روي اون مطلب كار كنم، آهان اون تحقيقمم هست. اون كارم كه نصفه مونده آوردم خونه.........

به خودش نگاه ميكنه، وسط اتاق نشسته، هنوز لباسهاشم در نياورده ، دوباره همه جا رو نگاه ميكنه

-يعني الان چي تو چشمامه، انتظار، ترس...

ياد روزي كه گذرونده ميفته و اون همه نشاط و انرژي تو چشماش. جرأت نداره خودشو تو آينه ببينه. دوباره نگاهي به اتاق ميندازه، اون همه جا هست و با پررويي زل زده تو چشماش.

بغض هميشگي، همون كه صبح پشت در گذاشته بودش تركيد، اشكهاش چهره شو پوشوند، تنهايي با بيرحمي خودشو تو آغوشش جا داد،

- امشبم با گريه به خواب ميرم، راستي اين چندمين شبه؟؟

ديگه شمارشش از دستش بيرون رفته.....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:37  توسط الهه  | 

همينجوري

گاهي حتي نزديكترين آدمها  نميفهمنت................

گاهي حتي نزديكترين آدمها لهت ميكنن و ميشكننت.................

گاهي حتي نزديكترين آدمها فراموشت ميكنن..........................

همون آدمهايي كه انتظار دارن بفهميشون............

همون آدمهايي كه انتظار دارن نشكنيشون............

همونهايي كه انتظار دارن فراموششون نكني............

چرا اينقدر تناقض؟ نه، شايدم  واقعيت همينه، به همين سادگي...........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:37  توسط الهه  | 

حقی که تابوست

-چشماي دختر پر از اشك شده، با التماس ميگه اين همه مهريه تو زندگي به چه درد من ميخوره.

-تو نميفهمي، مهريه زينت دختره. هر چي بالاتر باشه عزت و احترامت هم بيشتره.

 با اين پاسخ مادر مثل هميشه نظر دختر در نطفه خفه ميشه، درست مثل نظرش در مورد انتخاب مردي كه الان روبروش نشسته و قراره كه همسرش باشه.

جلسه خواستگاري است، اما اگه ندوني ممكنه اونو با يه جلسه خريد و فروش ملك و املاك اشتباه بگيري. سر تعيين مهريه چنان دعوايي برپاست كه همه فراموش كردن قراره دونفر با هم يه زندگي مشترك رو شروع كنن نه اينكه يكي رو به يكي ديگه بفروشن، واسه كمو زياد كردن قيمت يكي فلسفه بافي ميكنه، يكي از رسمو سنت ميگه، اون يكي نرخ روز رو ميگه و دختراي فاميل رو مثال ميزنه و.........

دختر همچنان گوشه اي كز كرده، دختري متعلق به نسل امروز، تحصيلكرده با خانواده اي كه مدعي روشنفكري ست، اما چرا تواني براي شكستن اين تابوها نيست....

 مراسم خواستگاري از اونه اما تنها كسي كه فراموش شده خود اونه و زندگي پر فرازو نشيب پيش روش كه حتي مهريه هاي كلان هم خيلي زود در اون فراموش ميشه، شايد نگاهي به دادگاههاي خانواده و ازدحام زنان مضطرب همانند اين دختر، كه مهريه هاي كلان هم به فريادشون نرسيده تلنگري باشه كه بفهميم عزت، احترام و امنيت يك زن در زندگي به مهريه نيست و كاش بفهميم در اين خلاء قوانين حمايت كننده از زنان در زندگي مشترك راههاي بهتري هم براي حفظ عزت و امنيت دخترانمون هست، شرايط ضمن عقد(حق طلاق ، حق حضانت فرزند و...)  فعلا" تنها حربه قانوني زنان براي دفاع از حقوق خود در زندگي مشتركه ، که هنوز هم يك تابوست، حق و حقوقي كه تابوست...........

گزارش زيباي کابوس در راهروهای دادگاه خانواده رو بخونيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:48  توسط الهه  | 

پسر ژیگوله تو اتوبوس

رفتم شمال. تنها. با اتوبوس. قرار نبود تنها برم اما خوشبختانه يه اتفاقي افتاد كه تنها رفتم و چقدر نياز داشتم كه تنها برم . دور از همه چيز و همه كس. عاشق جاده هاي شمالم و گاهي دلم ميخواد كه اين جاده ها هيچ وقت تموم نشن تا من بتونم فكر كنمو فكر كنمو فكر كنم، به خودم ، به زندگيم، دور از همه دغدغه ها، همون دغدغه هايي كه وقتي اينجايي دست از سرت بر نميدارن و فكر ميكني كه بدون اونها نميتوني زندگي كني.اصلا" انگار وقتي ميري شمال ميخواي يه آدم ديگه اي باشي ،يه شكل ديگه. رها و بي قيد. نميدونم چرا تو جاده احساس ميكنم كه خدا در همين نزديكيست. انگار كه تا دستمو بلند كنم ميگيرمش. خلاصه كه اگرچه جاده شمال معمولا" خلوت نيست ولي وقتي از پنجره ماشين به آسمونو طبيعتو انتهاي جاده اي كه فكر ميكني هيچ وقت تموم نميشه خيره ميشي، خلوتي رو در درونت حس ميكني كه شايد ديگه هيچ جا نتوني پيداش كني.

اما امان از وقتي كه داري با همه اين چيزها حال ميكني ولي يه دفعه حساسيت هميشگيت گل ميكنه و همه چيزو بهم ميريزه. هر چقدر هم ميخواي ازش فرار كني نميشه.

تو اتوبوس دقيقا" صندلي پشت سر من يه پسر جوون تهراني بود كه داشت با يه مرد شمالي كه كنارش نشسته بود مرتب حرف ميزد.تا اينجاش قابل تحمل بود . اما وقتي صحبت اين پسر جوون به بحث زنها رسيد ديگه نه تنها برام قابل تحمل نبود بلكه هي داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه برگردم يه جوابي بهش بدم كه بفهمه ديگه خيلي هم مثل گذشته ها نيست كه آقايون در هر گپ دوستانه و غير دوستانه و سياسي و اجتماعيو اقتصاديو و .........يه چيزي هم بار خانوما كنن.(حالا خوبه پسره مال همين نسل بود وگرنه بايد منتظر حرفاي فاجعه آميزتري ميبودم. )

پسره ظاهرا" يه مغازه مانتو فروشي داشت و  در مورد اين مسئله افاضه فضل ميكرد كه خانوما بايد تو ده تا مغازه برن تا بلاخره یه چيزی بخرن ، بايد صد مدل مانتو بپوشن تا يكيشو بپسندن. براي خانوما مانتو و لباسو كفش مهمترين چيز تو دنياست. اصلا" اگه خانوما خريد نكنن و به قر و فرشون نرسن ميميرن و برعكس آقايون دلشون ميخواد برن تو يه مغازه هر چي لازم دارن از همون يه مغازه بخرن حالا هرچي هم كه بود بود. اصلا" براشون مهم نيست !

حالا با توصيفات اين جناب من نميدونم اين پسر ژيگوليا كه از صد تا دخترم به خودشون بيشتر ميرسن از كجا سبز شدن و همچنين سر تا پاي خود اين آقا كه حداقل ۲۰۰ هزار تومن مي ارزيد چون لباسهاش همه مارك دار بود و موهاي ژل زده و درست كرده اش چقدر منطبق با صحبتهاي ايشون بود؟ احتمالا" اين سرو وضع نشوندهنده اينه كه آقايون اصلا" علاقه اي به اين مقولات ندارن ! و اين مسائل فقط مربوط به خانمهاست و البته بهانه اي براي مضحكه كردن زنها بوسيله مردها. من نميفهمم چطور يه كسي كه حداقل يك ساعت جلوي آينه ايستاده تا موهاشو اونطوري درست كنه (كاش ميديدين موهاش چه شكلي بود) و حتما" هم حساسيت داره كه لباساش ماركدار باشه و از فلان فروشگاه خريداري بشه چطور به خودش اجازه ميده كه دقيقا" همين ويژگيها رو فقط مختص خانومها بدونه و تازه مسخره هم بكنه.

 اي خدا كه از بركت اين فرهنگ مرد سالار اين مردها چقدر اعتماد به نفس دارن..........

با كلي مقاومت جلوي خودموگرفتم و چيزي به اون پسر نگفتم ولي دلم ميخواست در يك موقعيت ديگه اي بودم و حتما" ذهنيت غلط اون آدم رو به چالش ميكشيدم. كاري كه سعي ميكنم حداقل در محيط اطرافم انجام بدم. تو محيط كار، خانواده و اطرافمون مردهاي زيادي رو ميبينيم كه فكر ميكنن بايد هر حرفي كه ميزنن درباره هر موضوعي، يه وصله اي هم اون وسط به زنها بچسبونن و اينطوري انگار ميخوان بگن كه جنس برترن. حرفهاي كاملا" غير منطقي و عاميانه. دقت كه ميكنم ميبينم عكس العمل اكثر زنها در مقابل اين افاضه فضل آقايون يا سكوته يا يك لبخند بي معنا يا حتي گاهي اوقات لبخندي از سر رضايت! كمتر كسي اين افكار غلط رو به چالش ميكشه. خودم سعي كردم در محيط كار و اطرافم اين كار رو انجام بدم و ديدم كه دقيقا" با دو تا جمله منطقي اون آقاي محترم كاملا" از موضع خودش پايين اومده و ساكت شده و ديگه از اون به بعد هم كمتر به خودش اجازه داده كه بخواد از اين حرفهاي عاميانه رو حداقل جلوي من بزنه، همون حرفهايي كه معمولا"در فرهنگ ما رواج داره و آقايون ميگن و معلوم نيست كه با كدوم عقل و منطق اين حرفها رو در آوردن.اينكه خانومها اصولا" اينطورن يا آنطورند.

 براي همين من فكر مي كنم سكوت و تحمل خود ما زنها هم فضا رو بر عليه خودمون مناسبتر ميكنه.پس شايد وقتش رسيده كه اين سكوت رو در محيط هاي عمومي بشكنيم ، يعني نه فقط از طريق نوشتن گزارش و مقاله و يادداشت در روزنامه و مجله كه سالهاست داريم اين كار رو ميكنيم و هنوز به نتيجه اي نرسيده ايم، و نه حتي در جلسات روشنفكرانه و يا در ارتباطات خصوصي بلكه در همين كوچه و خيابونو فروشگاه و محل كارو تاكسي و اتوبوس و ..... در همين ارتباطات روزمره و معمولي. در همين برخوردهايي كه فكر ميكنيم هيچي نيست و بايد سكوت كنيم و بگذريم و همش دنبال اين هستيم كه فكر اون بالا بالاييه و آدمهاي مهمتر رو عوض كنيم . در صورتيكه بخش مهمي از اين طرز فكرهاي غلط نسبت به زنها در همين برخوردهاي روزمره و عادي مردمه كه بايد اصلاح بشه همون چيزي كه بهش ميگن اصلاحات از پايين.

نوشين در مقاله اش به نكته خوبي اشاره كرده. گفته براي اينكه زنها رو از قوانين تبعيض آميز عليه خودشون آگاه كنيم بايد بريم سراغشون و در ارتباط چهره به چهره با اونها بهشون آگاهي بديم .بايد بريم توي خيابون در خونه ها سراغ همين زنهاي خونه داري كه فقط تو حصار خونه هاشون حبس شدن و از هيچ چيز خبر ندارن بايد از همين پايين ترين سطح شروع كنيم. چقدر به فكر تغيير در قشر روشنفكر و تحصيلكرده ايم و هنوز هم به نتيجه اي نرسيده ايم جز بي انگيزه شدن نسل جوون.

نوشين درست ميگه. بايد از همين پايين شروع كرد، اگه در همين  برخوردهاي معمولي در محيط اطرافمون در مقابل اين ديدگاههاي غلط سكوت نكنيم و فكر نكنيم كه اينها مهم نيست و بايد از اون بالا شروع كنيم ، ديگه كمتر شاهد چنين چيزهايي هستيم. وقتي بعضي از مردها زمانيكه طبق عادت و شيوه تربيتشون شروع به متلك گفتن ، كنايه زدن و تمسخر خانمها ميكنن بدون هيچ منطقي، دو سه بار كه با عكس العمل از طرف زنها مواجه بشن و نه سكوت بار چهارم ديگه به خودشون اجازه نميدن يه مشت حرفهاي بي منطق و كليشه اي رو طبق عادت به همه زنها نسبت بدن(تجربه شخصيم اينو به من ثابت كرده) و اصلا" هم فكر نكنن كه ممكن خودشون هم مثل اون زنها ويا حتي گاهي بيشتر از اونها دست به رفتارهايي بزنن كه در مورد زنها به تمسخر گرفته ميشه اما در مورد مردها هيچ ايرادي نداره.(مثل همون پسر ژيگوله تو اتوبوس)

پس وقتشه كه ديگه اين قفل سكوتو بشكنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 8:29  توسط الهه  | 

جنگ تموم نشده

جنگ٬ صلح٬ آتش بس . گاهی فکر میکنی واژه ها چقدر بی معناست ٬ چقدر از معنای خودشون دوره یا حتی چقدر با معنای خودش در تضاد. مثل واژه صلح ٬ مثل آتش بس. 

کی گفته که جنگ تموم شده، اصلا" کی میگه که جنگها تموم میشن . جنگها هیچوقت تموم نمیشن٬ حتی سالها بعد از آتش بس.

 نمیدونم فیلم به نام پدر رو دیدید یا نه . جریان دختری که روی یک تپه باستانی پاش میره روی مین٬ روی مینی که سالها پیش پدرش در جنگ بین ایران و عراق با دستهای خودش روی اون تپه کار گذاشته بود. مینی که قرار بود عراقیها رو از بین ببره اما امروز بعد از سالها که از صلح و آتش بس میگذره این مین پاي دختر شو از بين برد و اون رو ناقص کرد.

 آره، کی گفته که جنگ تموم میشه. حتی با گذشت سالها از اعلام صلح.

 تعداد افرادی که در اثر انفجار مین کشته یا ناقص میشن وحشتناکه. جالبه که اکثر این آدمها ناقص میشن و باید تا آخر عمرشون تاوان اعتقادات پدرا و مادراشونو بدن. تاوان اعتقادات نسلی رو که فکر میکرد برای نجات فرزندانش میجنگه همون بچه هایی که حالا پاشون میره روی مین و ناقص میشن و تا آخر عمرشون اونایی رو که جنگیدن تا این بلا سر اونها بیاد رو نمیبخشن. کی میخواد جواب اینها رو بده . آره این نسل باید تاوان اعتقادات نسلی رو بده که  جنگید و فکر میکرد با اعلام آتش بس جنگ هم تموم میشه .اما جنگ هیچ وقت تموم نمیشه حتی با اعلام آتش بس.

 نسل ما که از جنگ فقط سریال و فیلم و خاطره هاي انتخابي دیده و شنیده چطوری باید بفهمه که اینها فقط یه روی جنگ رو به ما نشون دادن و این خیانت در حق نسل ماست. ما فقط از جنگ شبهای عملیاتو دیدیم ٬شکست یا پیروزی ٬شهادت٬ اسارت ٬ پدر یا فرزندی که به کانون خانواده اش بر میگرده یا نه٬ چشم انتظاریه مادرها و زنها و بیقراری بچه ها. خاطرات رزمنده ها رو تو برنامه های مختلف میشنویم اما همه خاطرات از شهادت و عملیاته. چرا هیچکس نمیاد جنگو یه جور دیگه ای برای این نسل روایت کنه . يعني درست همون جوري كه بود با همون تلخي و بيرحمي عريان .چرا هیچ وقت هیچ فیلم٬ کتاب یا خاطره ای از روی دیگه جنگ نشنیدیم. چرا هیچ کس از بی عصمت شدن زنها و دخترای ما تو آبادا ن و خرمشهر نمیگه. چرا کسی جرأت نداره خاطراتشو از این همه تلخی بگه. چه بلایی سر این زنها و دخترها اومد . با تعصبی که مردان اون شهرها دارن این زنها چطور دیگه تونستن زندگی کنن. چقدر از اونها خودکشی کردن . و بقیه که موندن چطوری داغ این ننگ رو تا آخر عمر با خودشون کشوندن.

 آره جنگ هیچ وقت تموم نمیشه چون هنوز آدمهایی هستن که دارن با این درد زندگی میکنن. چون هنوز خانواده هایی هستن که با نیومدن پدر زندگیشون متلاشی شد ٬زنهایی که توجوونی بیوه شدن . بچه هایی که بی پدرو مادر شدن. چقدر از اون بچه ها امروز جزء بزهکارا هستن، مگه فرق بچه ای که به خاطر طلاق بی سرپرست و بی خانمان شد ه با اونی که به خاطر جنگ این بلا سرش اومده و خانواده اش از هم پاشیده چیه . چرا فکر میکنیم اونا به خاطر آرمانهای پدرانشون راه درست رو میرن٬ چرا نميخوايم بپذيريم كه اون آرمانها براي اين نسل پر از پوچيه اما همين نسله كه داره تاوان پس ميده. چرا هیچ کدوم اینها سوژه یک فیلم سینمایی یا یک کتاب یا حتی یک مقاله ژورنالیستی هم نیستن. شاید چون فکر میکنیم جنگ تموم شده. اما نه٬ جنگ تموم نشده. جنگ تا نسلها بعد ادامه پیدا میکنه چون این نسلهای بعدی هستن که باید تاوان اعتقادات نسلی رو که جنگید بدن. چون هنوز دخترها و پسرهایی هستن که پاشون روی مین بره و تا آخر عمرناقص بشن.

 قربانيان جنگ هنوز هم ادامه داره و كيه كه بتونه بگه اعلام آتش بس يعني پايان جنگ. نسلهاي بعد هميشه شاهدان زنده دروغ بزرگ اعلام صلح و آتش بس خواهند بود ، در تمام دنيا..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 9:0  توسط الهه  | 

مسلمونی که مسلمون شده!

نمیدونم برنامه کوله پشتی رو می بینید یا نه؟ فکر کنم یکی از برنامه هایی است که تلویزیون برای پر کردن اوقات فراغت گذاشته٬ و کلی هم طرفدار پیدا کرده! خوشبختانه از اون جایی که مدتهاست خودمواز دیدن برنامه های زیبا و آموزنده تلویزیون محروم کردم٬ فقط یکبار اون هم به طور اتفاقی این برنامه رو دیدم که همون یکبار هم با دیدن اجرای متملقانه مجری محترم این برنامه برای بار هزارم از اینکه خودمو از این نعمت محروم کردم خوشحال شدم(البته گاهی که بخوام خیلی حرص بخورم و یادم رفته باشه که زن یعنی خونه داری٬ آشپزی٬ بچه داری٬ برده٬ مطیع شوهر یا پدر٬ فتنه و آشوب گر٬ شیطان٬ منحرف کننده مردان( که احتمالاً همشون پاک و بیگناه هستند) و هزار صفت دیگه مثل این ٬ حتماً میشینم یه سریال تلویزیونی نگاه میکنم که یادم بیفته دارم کجا زندگی میکنم و زیاد افراط نرم).

اما یه موضوعی که توی این برنامه خیلی گل کرده گویا حضور خانمی است که یک ایرانی مسلمان مقیم امریکاست و بسیار پولدار(خواهش میکنم به مسلمان بودن توجه کنید)٬ در اونجا زندگی کرده٬ ازدواج کرده اونهم با یک مرد ایرانی مسلمان. حالا اتفاق مهم ( که البته به نظر من اصلاً مهم نیست )اینه که این خانوم یک روز که برای ورزش بیرون میرفتند به جای بردن موزیک ورزششان (که احتمالاً موزیک مستهجن غربی بوده)اشتباهاً یک نوار قرآن همراه خود میبرند و با گوش دادن صدای قرآن متحول شده و تبدیل به یک زن مسلمان البته این بار از نوع محجبه و مقید به تمام وظایف مسلمانی می شوند.

حالا این شده سوژه مورد علاقه این برنامه و مردم ٬ کلی هم بزرگش کردن که این خانوم که خیلی پولداره (و همه هم نمیدونم چرا روی پولدار بودنش تاکید دارن احتمالاً براشون عجیبه که آدمهای اینقدر پولدار اینقدر مسلمون باشن )حالا شده یه مسلمون واقعی! ولی من نمیفهمم کاری که این خانم داره الان انجام میده یعنی عمل به وظایف مسلمونیش اونهم به عنوان یک مسلمان که حالا قبلاً یا کم یا زیاد انجام میداده یا نه(که مسلماً وقتی تو خونه کسی نوار قرآن پیدا میشه مطمئناً کافر و ملحد یا هرچیز دیگه ای نبوده که ما حالا از مسلمون شدنش اینقدر ذوق میکنیم.) چرا باید اینقدر به نظر همه عجیب باشه تا جایی که بشه سوژه تلویزیون و مورد علاقه مردم و تازه بعضیهام به عنوان یک سوژه خواندنی باهاش مصاحبه کنن.

بابا خوب طرف مسلمون بوده ٬حالام اگه نماز خونو روزه بگیر شده یا محجبه یا هر چیز دیگه٬ شق القمر که نکرده ٬ داره وظیفشو انجام میده .دیگه اینقدر تقدیر و تشکر و سرو صدا نداره که. اگه طرف مسلمون نبود و مسلمون شده بود٬ سوژه خوبی بود٬ جای بحث و بررسی هم داشت ٬ جالب هم بود. ولی کسی که مسلمون بوده ٬ حالا وظایفشو خوب انجام نمیداده اما حالا تصمیم گرفته همه این وظایف رو انجام بده که چیز عجیبی نیست. حداقل اینقدر سر و صدا  و بزرگ کردن نداره. 

نمیدونم٬ یا دیدن آدم مسلمون که داره مسلمونی میکنه و به وظیفش عمل میکنه واسه ما خیلی عجیب غریب شده٬ یا چون این خانوم یک زن خوشگل و پولدار هستن و در امریکا هم زندگی میکردند و حالا تصمیم گرفتن یک خانومه محجبه بشن و در ایران زندگی کنن واسه مردم ما عجیبه(البته بعضیها معتقدند که این خانوم عقلشو از دست داده که چنین تصمیمی گرفته٬ اینم تحلیل جالبیه )یا اینکه ما واسه فرار از  روزمرگیها دنبال این میگردیم که یه موضوع عادی رو بکنیم سوژه و در باره اش حرف بزنیمو فکر کنیم و تبدیل به یه موضوع عجیب و غریب بکنیمش. 

یه دوستی میگفت تجربه هرکسی در زندگیش به عنوان یه انسان ارزشمنده و قابل بررسی و تعمق و با این دید تجربه این خانوم هم در زندگیش قابل بررسی است . بله ٬ درسته . اما به نظر من تجربه هر کسی در زندگی ارزش سوژه شدن و این همه سرو صدا رو نداره .این خانوم کاری انجام نداده جز عمل به وظیفه شرعیش.(البته بگذریم از اینکه به نظر من مسلمونی این چیزها نیست٬ نگاهم با اون فاکتورهای روزمره ای که از مسلمونی و مسلمونی کردن می شناسیم متفاوته پس واردش نمیشم چون خودش یه مقوله مفصلیست٬ شاید یه روز در این مورد نوشتم) به نظر من اونقدر آدم در اطراف ما هست که تجربه زندگیشون میتونه عمیق ترین تاثیر رو روی آدمها بگذاره و قابل بررسی تر از هر سوژ ه دیگه ای باشه اما همین آدمهایی که این موضوع رو اینقدر بزرگ کردن با بی تفاوتی از کنار اون میگذرن و حتی لحظه ای هم به اون تجربه فکر نمیکنن .

به نظر من جالبترین و مهمترین نکته این ماجرا اینه که یه عده نشستن و تصمیم میگیرن که تو چه چیزی رو جالب و تجربه ارزشمند بدونی و بهش فکر کنی. واقعاً که حالم بهم میخوره از اینکه همون جوری فکر کنم و به همون چیزهایی که همون یه عده میخوان. برای من که فکر کردن به چیزهایی که هیچکس یا حداقل اکثریت آدما بهش فکر نمیکنن لذت بخش تره.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:54  توسط الهه  | 

همینجوری

حالم خوب نیست٬ حسابی بهم ریختم٬ مشغله های کاریم زیاده ٬تحقیقای دانشگاهمم همینطوری مونده اونم شده یه دردسر دیگه .آخر هفته هم که تعطیلم اونقدر خستمو دلم استراحت میخواد که به هیچکدومه این کارهای عقب افتاده ام نمیرسم. اما فکرشون همش باهامه .

نمی دونم باز چه مرگم شده که همش دلم میخواد بشینم یه جا زار بزنم ٬ حوصله هیچی رو ندارم. پر از تنهایی ام. تنهایی که هم آزارم میده و هم عاشقشم. نمیدونم این دیگه چه مدلیه.

دو شبه خوابهای بدی میبینم. خواب چیزها یا کسایی که دلم نمیخواد سراغم بیان. چرا کسایی که برای همیشه از زندگییه آدم بیرون میرن گاهی تو خواب سراغ آدم میان. شاید چون ناخودآگاه ما هیچ چیز رو فراموش نمیکنه. راستی حالا می فهمم که چرا وقتی فکر میکنی یه دردسرهایی تموم شده دوباره بعد یه مدتی حسش از یه جا سر باز میکنه. واسه اینکه بعضی چیزها چنان تاثیری تو ناخودآگاه ما میذاره که خودمونم ازش غافلیم و با هر تلنگر اون حس آزاردهنده دوباره در ما زنده میشه. گاهی یه رفتارهایی ازمون سر میزنه که خودمونم تعجب میکنیم و زودم پشیمون میشیم. اینا حاصل همون اتفاقها است که روی ناخودآگاهه ما اثر گذاشته و هر چند وقت خودشو اینطوری نشون میده. شاید تنها راه اینه که بهش آگاه بشیم اینطوری میشه کنترلش کرد.نمیدونم.......

خدایا کمکم کن . چقدر آشفته ام............................................................. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 9:42  توسط الهه  | 

زنان عابر و راننده در فضاي حمل و نقل شهري

یک مقاله دیگه در مورد امنیت زنان هنگام رفت و آمد درشهر٬ بخونیدش

http://www.irwomen.com/article.php?id=68

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:16  توسط الهه  | 

خشونت خانگی

جاي سالمي در بدنش باقي نمانده٬ از فرق سر تا نوك پايش پر از جاي كبودي و زخمهايي عميق است٬ امادر پشت اين كبوديها چهره جوان و زيبايي دارد ٬ تحصيلكرده است ٬ از خانواده اي فهميده ٬ شوهرش معتاد است و كتك زدنهاي هر روزه اش ديگر امان زن را بريده است٬ سرگردان است ٬ راه چاره اي ندارد٬ صحبتهاي خانواده اش با مرد نه تنها مشكل گشا نيست بلكه بر شدت كتكها مي افزايد٬ حتي حضور پليس در صحنه هاي اعمال خشونت مرد به زن و دو فرزند كوچكش چيزي را عوض نمي كند ٬ آنها زن و مرد را دعوت به سازش و گفتگو ميكنند٬ مضحك است ٬ تن زخمي و خون آلود زن٬ چشمهاي پر از هراس دو كودك معصوم و مردي معتاد و از خود بيخود شده كه خشونت از چهره اش ميبارد و آثار خشمش در جلوي چشمان پليس است اما آنها دعوت به سازش و گفتگو ميكنند. حتي حاضر به نوشتن گزارشي از آنچه كه شاهد آنند نيستند تا زن بتواند از آن به عنوان حربه اي براي رهايي از خشونت مرد يا  پيشگيري از آن استفاده كند. البته چندان هم مقصر نيستند، پليس ما آموزشي براي برخورد با چنين صحنه هايي نديده.( اگرچه اين خود حقيقتي تلخ است. اين همه زن قرباني خشونت خانگي و پليسي كه بي تفاوت از كنار اين صحنه ها مي گذرد.)

چشمانش خسته است و پر از درد٬ تن نحيف و رنجورش ديگر توان تحمل ضربات مشت و لگد مرد را ندارد٬ خانواده اش او را تشويق به طلاق ميكنند٬ حمايتش ميكنند ٬ حاضر به طلاق نيست. پسر دو ساله اش نزد خانواده شوهر است ٬ مي داند اگر اقدام به طلاق كند كودكش مورد آزار و اذيت قرار خواهد گرفت. مرد قبلا" اين كار را كرده است ٬ با هزار ترفند كودك نزد مادرش برگردانده مي شود٬ حالا كمي آرام مي گيرد و قوت قلب براي طلاق. تلاش براي جمع آوري مدرك عليه شوهر شروع مي شود٬ مداركي دال بر اعتياد ،سوءپيشينه ٬ سوء رفتار٬ عدم تعادل رواني و.... كوهي از مدارك جمع آوري مي شود تا ديگر زبان قاضي براي دعوت به سازش كوتاه باشد.

روز قرار دادگاه است. خانواده زن و بچه هاي موسسه راهي(موسسه راهي (راه توانمند زيستن) يك موسسه غير انتفاعی است كه به زنان آسيب ديده و در معرض آسيب با هدف توانمند سازي آنان، خدمات مشاوره اي و حقوقی ارائه مي كند.) كه ماهها براي نجات زن تلاش كرده اند ٬ حضور دارند. همگي خوشحال اند. تلاشهاي شبانه روزي شان براي نجات زن جوان ٬ امروز با صدور رأي طلاق نتيجه مي دهد٬ پرونده زن به قدري فجيع است كه حتي قاضي دادگاه هم از صدور رأي طلاق خشنود است٬  مراحل قانوني طي مي شود ، قاضي در حال نوشتن حكم طلاق است٬ همه سكوت كرده اند٬ با چشماني مشتاق منتظر پايان كار و لحظه رهايي زن و اينكه با وجود ضعف قانوني بسيار براي اثبات خشونت خانگي عليه زنان بالاخره موفق به اثبات يكي از هزاران مورد شده اند ٬ لحظه رهايي نزديك است٬ ناگهان سكوت مي شكند، صداي زن از گوشه سالن بلند مي شود٬من طلاق نمي گيرم..............

همه بهت زده اند٬ رنج سالها زندگي با درد ٬ خشونت ٬ دلهره٬ ترس٬ ماهها تلاش براي نجات، اضطراب لحظه به لحظه از شكست پرونده و امروز كه روز موفقيت و جشن رهايي زن از اين همه پستي و حقارت و درد اين سالهاست او توان طلاق و جدايي٬ توان رهايي از وابستگي به مرد زندگيش را ندارد حتي اگر ديگر جاي سالمي در بدنش براي حك آثار خشونت مرد باقي نمانده باشد٬ زن به خوبي مي داند كه در بازگشت چه چيز در انتظار اوست. اما حاضر به طلاق نيست..............

اين تنها يكي از هزاران موردي است كه زن حاضر به تحمل هزاران درد و خشونت و سختي از جانب شوهر است اما حاضر به طلاق، شكايت و حتي تهديد مرد نيست. و اين بيش از هر چيز به شيوه تربيت و فرهنگ حاكم بر جامعه ما بر مي گردد. گذشته از تابو بودن طلاق براي بسياري از خانواده ها و نگاه منفي جامعه به زن مطلقه و مشكلات پس از طلاق براي زنان، اما بسياري از اين زنان و دختران  به دليل اينكه از كودكي افرادي وابسته تربيت شده اند قادر به رهايي از اين وابستگي و ايستادن روي پاي خود و مستقل بودن نيستند. دختران ما به گونه اي تربيت نمي شوند كه بدون وابستگي به يك مرد قادر به انجام بسياري كارهاي خود باشند. تا وقتيكه در خانه پدري هستند سايه حمايت  پدر و برادر بر سر آنهاست. براي انجام بسياري از كارهاي آنان همراهي پدر يا برادران الزامي است. ما از همان كودكي به پسرانمان ياد مي دهيم كه بايد از خواهرانشان حمايت كنند و به دختران هم ياد مي دهيم كه تحت حمايت آنها باشند اما دختران ما هيچ گاه ياد نمي گيرند كه خودشان از خودشان حمايت كنند، از حقوق خود دفاع كنند ،روي پاي خود بايستند ،به تنهايي تصميم گيري كنند و دنياي ذهني شان تهي از سايه هر مردي باشد .

نتيجه اين شيوه تربيت همين زن جوان و هزاران زن مشابه اوست كه هر رنجي را به جان مي خرند اما توان جدايي و زندگي بدون سايه يك مرد را ندارند. اين جمله را از زنان رنجديده بسياري شنيده ايم : "همين كه سايه اش بالاي سر من و بچه هام باشه كافيست"  اما اين سايه به چه قيمتي بالاي سر اين زنان و كودكانشان است؟ به قيمت تحمل پست ترين و حيواني ترين عمل ممكن٬ خشونت و آزار جسمي؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:45  توسط الهه  | 

لینک وبلاگ ازدواج موقت

برای دوستانی که آدرس وبلاگ ازدواج موقت را خواسته بودند و همینطور برای کسانی که باورشون نمیشه چنین چیزهایی هم وجود داره٬ البته اونقدر وقیحانه است که حق دارند باور نکنند:     

 http://ezdevaj-movaghat.blogsky.com/  

البته یک نکته را هم بگم که بخش خاطرات این وبلاگها به اعتقاد خیلیها حتی استادان دانشگاهی من(استادان گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران) ساختگی به نظر می رسه٬ و کاملا" برنامه ریزی شده و در جهت اشاعه و عادی جلوه دادن این کار  تنظیم شده٬ بخونیدش خودتون متوجه میشید. گرچه به نظر من این چیزی رو تغییر نمیده ٬ چون اصلا" وجود چنین وبلاگی به تنهایی کافیه که بفهمیم چی داره به سر جامعه مون میاد.

من که این وبلاگو دیدم تا یکی دو روز اعصابم خراب بود٬  شما هم بخونیدش و نظرتونو بگید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:1  توسط الهه  |